ذبيح الله صفا

1251

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گفتم مگر از فكر جهان افتادم * غافل كه بقيد اين و آن افتادم اين بحر ميانش بكنار افتادست * رفتم بكنار و در ميان افتادم * . . . الهى بخوبان آتش‌عذار * بمستان ميخانهء چشم يار . . . كز انديشهء كفر و دينم برآر * برآر ، از گمان و يقينم ، برآر ز تسبيح و زنار بگشا گره * وزين دام و دانه نجاتم بده به من مهربان كن دل شيشه را * بشوى از دلم گرد انديشه را بخم‌خانهء وحدتم شو دليل * لبم تر كن از جرعهء سلسبيل بخلوتگه دل درآ بىنقاب * بر آيينه‌ام جلوه كن بىحجاب قمر چند از گردش ماه و سال * نمايد گهى بدر و گاهى هلال تهى ساز يكباره اين جام را * يكى ساز آغاز و انجام را عطارد نيفگند از كف قلم * نگرديد دلگير ازين پيچ و خم در آتش فگن خامه و دفترش * بده بعد ازين منصبى ديگرش دمى زهره از چنگ ننهاد چنگ * وزو برنيامد صداى درنگ مكرر شد اين نغمهء بىاثر * برون آر ازين پرده نقشى دگر نگرديد ايوان گردون خراب * نيفتاد ازو شمسهء آفتاب تزلزل درين قصر و الا فگن * وز او گوى خورشيد در پا فگن به خون شفق آسمان گشت رنگ * نگيرد ز نم تيغ بهرام زنگ مده فرصت اين ترك خونريز را * بريز آبى اين آتش تيز را شبستان اين چرخ نيلوفرى * نشد روشن از كوكب مشترى فروزنده كن مشعل ديگرى * برين شمع زن سيلى صرصرى زحل تا بكى پاسبانى كند * نگهبانى دير فانى كند برانگيز سيلاب تقدير را * نجاتى ده اين هندوى پير را ز هم بگسلان رشتهء روزگار * برانداز اين پرده از روى كار كزين كشت يك جو نداريم رنگ * بتنگيم ازين باغ گردون بتنگ !